او...

من با او بزرگ شدم، او برای اول بار مرا به سینما برد،به استخر،مشهد،شمال، قم و جمکران، شاه عبدالعظیم، او به من فوتبال و پینگ پنگ یاد داد، نماز خواندن، وضو گرفتن، خوب بودن... من با او بزرگ شدم، کنار او هر پنج شبه نماز شب خواندم، هر جمعه ندبه، هر صبحِ دوشنبه زیارتِ امام حسن، هر سه شنبه جمکران و دعای توسل، هر هفته هیئت، هر هفته سینه زنی، زیارت عاشورا های صد سلام و صد لعن، اعتکاف ها... من با او بزرگ شدم و او همیشه از ما میخواست، همیشه دفترِ اخلاق و احادیث ـمان را نگاه داریم... تحویلِ سالِ 86، ساعتِ 3 و نیمِ بامداد بود و من کنار او سینه میزدم! او علی بود و من سلمان، هرجا او پا میگذاشت، من هم... هرچه او میگفت، قبول میکردم، هرچه او میگفت را درست میپنداشتم... تا اینکه روزی او دیگر مرا به خانه اش راه نداد و از من روی چرخاند... از آن روز به بعد هرچه در آن سال ها در دست داشتم را پشتِ همان در گذاشتم و زندگیه یک سره متفاوتی را پیش گرفتم... اولش گیج بودم و گنگ، ترسیده بودم و از هر چیز وحشت داشتم و بعد تر فهمیدم که من یک نهال بودم و او مرا شکل داده بود و من مجبور بودم به شکستن... بعد تر از او فقط خبرش به من میرسید، او هنوز هم کلاس های اخلاقش بر پاست، او هفته ی پیش ازدواج کرد، او بعدش به مکه و کربلا مشرف شد ، او چند روزی ـست بچه دار شده است، او دخترش سه ساله شده است، او قرار است دوباره پدر شود، و حالا او فقط 2 ماهِ دیگر زنده است و در را روی خودش قفل کرده است و نمیخواهد کسی را ببیند... در هر یک میلیون نفر، 10 نفر به بیماری او مبتلا میشوند... من با او بزرگ شدم و او دو ماه بیشتر زنده نیست، حالا نشسته ام، بعد از گذشتِ این سال ها، بعد از تغییر کردنِ اعتقاداتی که او به خوردم داد، بعد از مرور نفرتی که هر دو از هم داریم، بعد از به یاد آوردنِ تمامِ راه هایی که بعد از او رفتم، دفتر اخلاقُ احادیثی که او همیشه میگفت نگاه دارید را میخوانم... تمامِ گذشته ی من در او خلاصه میشود و من گذشته ام را با او به یاد میآورم و او دو ماه بیشتر زنده نیست... دلم میسوزد و چشمانم نم دارد، برای خودم؟ برای او؟ برای سه ساله اش؟ برای زنِ آبستنش؟ نمیدانم... اما خوب میدانم دلم دارد میسوزد و چشمانم نم دارد...

پ.ن|
عکس از من.
بشنوید|
سالِ قبل، نزدیک به همین روز ها ، صبحِ شنبه ای خبر فوتِ یکی از عزیزانم را شنیدم و تا جلوی دربِ بیمارستان موزیک گوش میدادم، موزیکی عجیب و زیبا ، از گروه آرکایو، به نامِ  حقیقتِ آشکار ، برایم شد یک نوستالوژیِ ترسناک ، نشد موزیکی که وقت و بی وقت بشنومش ، شد یک موسیقیِ ترسناک و دلهره آور ، شد موزیکی که هر وقت حالم خوش نبود بشنومش ، تا حالم ناخوش تر شود..
Archive - Axiom .
لینک ویدیو این موزیک.

/ 12 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

خدا او را ببخشد و تو هم ببخشیش ... نمی دانم او کیست اما من اگر بدانم دو ماه دیگر می روم، به جای بستن رو به آنجاهایی می آورم که می بایست می بودم و نبودم! منظورم را می فهمی؟ شاید مجبور شوم تا انتهای زمان هم بروم ! آن وقت هایی که نبودنم باعث خیلی چیزها شده!

الهه

اتفاقا 2-3 روز پیش بود که داشتم راجع به دونستن رفتن فکر می کردم، حس کردم یه نعمته حس خوبیه بدونی کی می ری اینجوری امید واهی نمی بندی به بودنت هر روز و هر لحظه به اجبار خاطرت میاد اینجا رو داری ترک می کنی اینجوری بهتر می تونی تمرکز کنی روی اینکه چیکار باید کرد و به کی باید دل بست خوش بحالش خدایا کمکش کن

الهه

برای بچه هایش حق می دهم برای آسیب های رفتن هم اما برای خودش واقعا خوش بحالش دارد اگر همین حالا من بجایش بودم خوش بحالم میشد

مگهان

با تمام جواب هایی که به الهه جان دادی موافقم مهرداد .... همه ش عین نظر من بود به این ماجرا ... کاش دعای من کارساز بود

میس مهندس

چشم ما را هم تر کردی ... "او" را حتما دعا خواهیم کرد ...

afii

غم انگیزه شاهد این چنین احوالاتی بودن،اون هم از برای این چنین او هایی به حرف گربه سیاهه که بارون نمیاد..ولی به حرف چشمان تر شده شاید فرجی بشه...روی دعای این حقیر هم حساب کن مرد جوان.باشد که کارگر باشه و چقدر خوب گفتی که در بحبوحه ی رفتن هزاران دلیل برای ماندن پیدا میشود

afii

متاسفم هم برای امید هم برای چشمان تری که پشیزی نمی ارزد بعضی جبرها هم هست که خب فرجی نیست براشان و فقط میتوانی زل بزنی توی چشمهاش اجازه دهی مثل خوره جانت را بکاهد... اینجور مواقع خاکستری بهتر از سیاهه دو ماه هم تایم کوتاهی نیست.ظرفیت جای دادن یه معجزه رو میتونه تو خودش داشته باشه.حداقلش امید واهی داشتن که مسخره س.ولی نا امیدی هم جایز نیس ایشالام که همین که گفتن نشه

سلام

برادر عزیز که قبلا موسیقی از نظرتان حرام بوده و الان نیست.راستش این که پیشنهاد کرده اید آلودگی صوتی است نه موسیقی. و اتفاقا حرامش هم بخوانیم بیراه نیست.

هولدن کالفیلد

ترجیح میدم قاطی بحثای اعتقادی پای کامنتی نشم[خنثی] فقط اینقدر همدیگه رو قضاوت نکنیم! بد نیست نه؟ ... دردم گرفت! درد ها! درد!

متزنبام

متن بسیار جالبی بود. نوشتن این چیزها شجاعت می خواد. چیزهایی که مربوط به تغییرات آدم است. به خصوص اعتقادات. ...[لبخند]